«قلب زن برای هیچ کس مهم نیست»
نمیدانم این جمله را در کدام فیلم شنیدم و قطعا فیلم بسیار مهمی برای من نبوده است که هیچ از آن به خاطر نمیآورم اما این جمله را خوب به یاد میآورم. و نمیدانم چرا با دیدن «به همین سادگی» ناخودآگاه یاد این جمله افتادم.
رضا میرکریمی را دوست میدارم، سادگی کارهایاش و جسارتاش را. گرچه گرهگاههای مذهبیاش گاهی آزارم میدهد.
«به همین سادگی» چقدر ساده و روان درد سکوت زنانی را بازگو میکند که حتا توان واکنش در سکوت را هم ندارند. زنی که ذهنش را بیکلام بازی میکرد. لبخندهای عمیق، نگاه کردنهای دزدانه و فداکاریهای غریب. زنی که عملا به قاب عکسی تبدیل شده بود تا عکس خانوادگیاش را نمود بهتری دهد.
شاید نوشتن در این لحظه از این فیلم و آن هم بدون پشتوانهی نظری، تنها حسنگاری مفرط باشد، اما این فیلم را دوست داشتم نه به خاطر منزه جلوه دادن زن ایرانی از هر پلیدی که میدانم «قلب زن برای هیچ کس مهم نیست» و دیدهام زنان بسیاری که به رغم هیاهوهای حقطلبانه، تن به هیچ دادهاند برای آنکه برای دیگران همهچیز بسازند. این فیلم روایت تلخ تنهایی یک زن است. زنی که از بس جایی نمیرود، کفشهایش نو مانده، زنی که فشار مقبول نبودن و نادیده گرفتن را از همه سو برمیتابد: از کنایههای کودکانهی فرزنداناش تا هجمهی توقعات همسایگان و در آخر هم حمل جنازهی بیرمقی به نام همسر.
کلاسهای نیمهکارهای که میرود، بیانگر آن است که او سعی میکند حتا علائق و سلائقاش را برای دیگران تغییر دهد.
یکی از دوستداشتنیترین صحنههای فیلم جایی است که زن آرایش کرده، به انتظار همسرش نشسته و لوستر را خاموش و روشن میکند و بعد از مدتی در سکوت اشک میریزد و آرایشی که مال خودش و برای قلب خودش نیست، پاک میشود ...
نمیدانم چه باید بگویم جز اینکه رضا میرکریمی با این فیلم نشان داد که اگرچه قلب زن برای هیچ کس مهم نیست، حتا خودش اما انگار برای او مهم بود. مهم بود که دوربینش را راوی ذهن زنی کرد که نه نق میزند، نه اعتراض میکند، نه میرود و حتا وقتی میخواهد حذف شود به گونهای رفتار میکند که کسی حذف او را نفهمد: فریزر را پر از مواد خوراکی میکند، برای فرزندانش کلید درست میکند، به دخترش غیرمستقیم آموزش آشپزی میدهد و ... این زن آنچنان نسبت به خود و موقعیتش در خانه مشکوک است که حتا نمیخواهد بعد از رفتن دیگران را لختی به فکر وادار کند.
او وقتی که کلمهای انگلیسی را نادرست ادا میکند، دیده میشود و فشار این دیده شدن را با دستانش به بیننده القا میکند. او وقتی ابروهایش را تمیز نمیکند، دیده میشود، وقتی روسری قرمز سرش نمیکند و حتا وقتی دخترش ماهیتابه را میسوزاند و بوی سوختگی در خانه میپیچد، دیده میشود. اما وقتی عطر میزند، وقتی کیک میخرد، وقتی برای همسرش خرید میکند، وقتی بیگودیهای همسایهی بغلی را در آب میجوشاند، وقتی دنبال نقشههای همسرش است، وقتی برای جوجهها آب میگذارد، دیده نمیشود حتا در بخشی از فیلم وقتی زن از سوار اسب شدن میگوید آن زمان که پسران همسناش یابو یا قاطر سوار میشدند، پسرش از او میپرسد: پس بابا چی؟ و و زن خیلی غریب میگوید: بابا آنوقت کجا بود؟
این زن هرگز در هنگام قدرت دیده نشده است، چه هنگامی که یله و رها زندگی خود را داشته و چه زمانیکه با مدیریت بینظیرش هیچ در خانه کم نمیگذارد. دیگر حتا قلب این زن برای خودش هم مهم نیست....
