تبليغاتX
گونیا

گونیا

 

چرا باور نمی‌کنیم که ما حتا اگر روی یک خط ثابت هم حرکت کنیم، باز هم در حال تغییریم. بی‌آن‌که خودمان بفهمیم، مثل نفوذ تدریجی آب در دل صخره هر روز چیزی کم می‌شود و سنگ تراش‌خورده‌تر. نمی‌خواهد برای دیدن خود جدیدمان، هزار پا از زمین فاصله بگیریم و سری تکان بدهیم که عوض شده‌ایم، کافی است یک بار دیگر به سراغ کتاب‌ها، موسیقی‌ها، فیلم‌ها، طعم‌ها، رنگ‌ها و ... دوست‌داشتنی‌مان برویم. دوست‌داشتنی‌هایی که مدت‌هاست از آن‌ها دوریم. گویی عطر بی‌نظیری‌ست که در مجاورت نور و هوا بویی دگر یافته است. دست کم برای چون منی این اتفاق شدنی است. دیگر به اصالت دوست‌داشته‌های‌ام شک دارم. مثل اصالت دوستی‌های‌ام، دوست‌های‌ام و ...

حدود چهارده سال پیش بود که کتاب «مرشد و مارگریتا» را خواندم. کتاب امانت مرد بزرگواری بود که من بسیار به او و خاطرات محتر‌م‌اش مدیونم. نمی‌دانم چه بگویم از سرخوشی بی‌نهایتی که خواندن این اثر برای‌ام ایجاد کرده بود. آن‌قدر که سال‌ها بعد چاپ سوم اثر را خریدم و در کتابخانه‌ام گذاشتم و همیشه به همه توصیه می‌کردم که آن را بخوانند. این روزها در این فرصت اجباری پیش آمده تصمیم گرفتم به جای خواندن رمان‌هایی که امروزه به کمک زبان‌دانی فقط چاپ می‌شوند و کلی هم بادکنک و بادبادک و فرفره دنبال خود دارند که مثلا شاهکار قرن‌اند و زاده‌ی نبوغ آخرین سردار داستان‌نویسی، یک بار دیگر «مرشد و مارگریتا» را بخوانم.

مطمئنم‌ که کتاب هنوز همان کتاب بود، بولگاکف هم هم‌چنان خودش بود و مترجم‌اش کماکان عباس میلانی، فقط گویا من دیگر من نبودم. صفحات نخستین کتاب هم‌چنان جذابیت گذشته را داشت اما هرچه پیش‌تر می‌رفتم، حس می‌کردم اتفاقی افتاده است. اتفاق شاید در باورهای من بود، شاید در سبک خواندن‌ام و حتا در نخواندنم، نمی‌دانم چه بود و چه شد. اما می‌دانم رمان «مرشد و مارگریتا»، رمان دوست‌داشتنی من نیست.

با این وصف ترغیب شده‌ام به جای خواندن رمان‌های جدید، یک‌بار دیگر کتاب‌هایی را مرور کنم که دیوانه‌وار دوست‌شان داشتم: بیگانه، همه‌ی نام‌ها، ۱۹۸۴، ناپدیدشدگان، اعتماد، من پنیرم ـ عاجزانه استدعا می‌کنم این کتاب را با «چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد» اشتباه نگیرید ـ شازده احتجاب، بوف کور و ...  البته این کار هراسانم می‌کند. می‌ترسم که دیگر آن‌ها را هم دوست نداشته باشم. چندی پیش با بازخوانی برخی داستان‌های کوتاه هدایت هم متوجه شدم که هدایت هم، همانی نیست که در ذهنم‌ نشسته بود. گاهی فکر می‌کنم کاش این کتاب‌ها را زودتر از زمانی که باید نمی‌خواندم. انگار من نویسنده، متن، خواننده، رنگ، بو و عطر دوست‌داشتنی‌ام را یکباره از دست داده‌ام. این آغاز یک بیماری است، «من می‌دونم!»

 

+  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387    شیما زارعی  | 

 

من آدم‌ها را با بوهای‌شان به جا می‌آورم و با دست دادن و دست‌های‌شان می‌شناسم. مقصود من دست به هر حیلت زیباشده‌ای نیست، مراد دستی است که ذاتا چیزی را القا می‌کند: هنرمندی، راستی، ثبات، خشونت و حتا رذالت. و این دست‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند.        

 قرن‌هاست که «دست» در ترکیب‌های اضافی زبان ما جا خوش کرده و هزار معنی استعاری، کنایی و تشبیهی را ساخته است: دست تقدیر، دست اجل، دست تطاول، دست ادب، دست نیاز، دست تحسر، دست ... اما ظاهرا در برابر چشم، لب، ابرو و ...، دست چندان کارکرد عاطفی نداشته است و شاعران و سخن‌پردازان ما اگر در ترکیباتی ـ غیر از آن‌چه گفته شد ـ  از دست سروده‌اند، دست خودشان بوده نه معشوق و ممدوح. مدتی است که اشعاری را در این باره جمع کرده‌ام اما از آن میان تنها به طور نمونه به شعرهایی اشاره می‌کنم که دست معشوق را مد نظر داشته‌اند. و البته اگر می‌خواستم به اعضای دیگری توجه کنم ظاهرا نتیجه بسیار پربارتر و زیباتر می‌شد.

 

منوچهر آتشی:

دستهای تو کلید صبح است

که سوی مشرق میچرخد

و سپیدی را

از پس نرده سایه روشن

به سوی پنجره ها میخواند

 

سهراب سپهری:

و دستهایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود

 

احمد شاملو:

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری میدهند

تا دشمنی
از یاد برده شود

 

 یا:

 

دستی که همچون کودکی

گرم است

و رقص شکوه‌مندی‌ها را

در کشیدگی سرانگشتان خویش

ترجمه می‌کند

 

فروغ فرخزاد:

کاش چون آینه  روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده‌ی تو

صبحگاهان به تنم میلغزید

گرمی دست نوازنده‌ی تو

 

فریدون مشیری:

به دست های او نگاه میکنم

که میتواند از زمین

هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد

و میتواند از فضا

هزارها ستاره را به زیر پر درآورد

به دستهای خود نگاه میکنم

که از سپیده تا غروب

هزار کاغذ سپید را سیاه میکند

هزار لحظه‌ی عزیز را تباه میکند

مرا فریب میدهد

ترا فریب می‌دهد

گناه میکند

 

حمید مصدق:

و دست تو

دست ظریف تو گلهای باغ را

زیور گرفته است

و شعرهای من

این برکه‌ی زلال

تصویر پرشکوه تو را

 

نادر نادرپور:

در استخوان دست‌ چپش، دسته‌ی تبر

در استخوان دست دگر، از نی‌اش مداد

گفتی سرود مرگ در آن نی گرفته جای

یک لحظه ایستاد و سپس بازوان گشود

 

 

پس‌نوشت:

به نظر می‌رسد اگر شاعران امروز بخواهند با این مضمون شعری بسرایند، مفاهیم دیگری بر آن بارخواهند کرد و باید از دستی بگویند که چت می‌کند، ا‌س‌ام‌اس می‌دهد، شماره می‌گیرد، زنگ می‌زند و ....

 

*  عنوان برگرفته از شعر «خفته در باران»، خسرو گلسرخی

  

+  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387    شیما زارعی  | 

 

در این مدت که از دنیا دورم خیلی اتفاق‌ها افتاده است و من پیش خودم کلی نتیجه‌گیری اخلاقی کرده‌ام:

 

۱.  یادتان باشد هروقت خواستید مصدوم شوید حتما به قسمت‌های عمده‌ و گنده‌ی بدن‌تان بیش‌تر توجه کنید. ظاهرا اعضای کوچک بدن هیچ اهمیتی ندارند حتا اگر نبودن‌شان یا آسیب‌دیدگی‌شان زندگی‌ات را مختل کند.

 

۲. خیلی از اطرافیان‌ا‌ت آلزایمر حاد می‌گیرند، روزی سه بار باید شرایط پای‌ات را توضیح بدهی باز هم می‌گویند: خب دکتر چه گفت!

 

۳. وقتی از همه چیز دوری، تازه می‌فهمی چقدر از خودت دور شده‌ای، چقدر آدم دیگری شده‌ای، آدمی که هرگز نمی‌خواستی باشی.

 

۴. گاهی هیچ چیز به دل‌ات نمی‌نشیند حتا قیافه‌های نگران کسانی که می‌کوشند بی‌دلیل نگران باشند. و تو شک می‌کنی که نکند خواهر و برادر گمشده‌ای داشته‌ای که حالا سراغت را می‌گیرد. بعد می‌فهمی که نه یک جای کارشان به یک جای کارت گیر است. قدیمی‌ها ضرب‌المثل‌های جالبی داشته‌اند...  البته آن درباره‌ی سلام بود نمی‌دانم سلام به احوال‌پرسی هم ربط دارد یا نه! بگذریم...

 

۵. بعضی از احوال‌پرسی‌ها هم بدجور یقه‌ات را می‌گیرد و تو شرمگنانه حضورت را در ذهن کسی باور می‌کنی که از هزار آشنا احوال‌پرسی‌اش دلنشین‌تر است. (ممنونم از احوال‌پرسی غیرمترقبه‌ی نرگس دباغ)

 

۶. فصل اول رمان بعضی‌ها، خیلی می‌تواند برای‌ات دلنشین باشد. برای تویی که حرکت‌ات مثل خرچنگ محدود شده، هیجان فضای یک دبیرستان پسرانه با آن‌همه شرارت و شیطنت، حکم رویاست. و چشم به راهی تا نویسنده‌ی محترم (جناب آقای اشکان نیری) لطف کنند و فصل دیگر را تکمیل کنند.

 

۷. تازه در اتاق‌ات چشم‌ات به یک سری قفسه‌ی چوبی می‌افتد که ظاهرا به آن کتابخانه می‌گویند و تو مدت‌هاست که آن را با دیوار اتاق‌ات همسان پنداشته‌ای. نگاهی که می‌اندازی می‌بینی که کلی کتاب‌ نخوانده داری که خواندن‌شان عجیب دیر شده است اما به قول همان قدیمی‌ها: ماهی و ماهی‌تابه و کتاب.  ثابت ماندن در تختخواب فرصت خوبی برای توست که به زور هم شده مسکن‌ها را دور بزنی و چشم‌های خواب‌آلودت را روی واژگان باز نگاه داری و کتاب‌‌های نیم‌جویده‌ا‌ت را قورت دهی. بالاخره «کوتوله»، «خانم دالووی»، «ژاک قضا و قدری و اربابش»، «پدرو پارامو»، «نگاهی از درون به جنبش چپ» و «سنجش هنر و اندیشه‌ی فرانتس کافکا» تمام شدند! این‌جاست که باید به خودت تبریک بگویی با این تنبل‌خانه‌ای که به خاطر ساعت فشرده‌ی کارت راه انداخته‌ای!

 

۸. صحنه‌های عجیبی در رفت‌وآمدهای‌ات به بیمارستان می‌بینی و این خودش بسیار پندآموز است. تعرض یک ناپدری به دختر همسرش ـ لازم به ذکر است این‌ آقای بسیار محترم سه تا همسر دارند و تازه هوس تعرض هم کرده‌اند ـ جالب‌ترین اتفاق بود. آقای محترم انسان! برای دلجویی بالای سر دختری که خودکشی کرده بود حضور داشتند! (انسان زاده‌ی شگفتی‌هاست!)

 

این تمام خاطرات من در نیمه‌ی اول استراحت مطلق بود! امیدوارم نتیجه‌ی بازی به وقت اضافه نکشد!

+  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387    شیما زارعی  | 

 

بعد از این‌همه مدت به من اجازه دادند کمی در حالت آدمیزاد بنشینم؛ گمان می‌کنم بد نباشد حداقل چند سپاسگزاری را به جا آورم:

 

ممنونم از برق، وقتی که می‌رود و من جایی را نمی‌بینم و تصادم می‌کنم با یک فروند دوچرخه‌ی ثابت و حس می‌کنم انگشتم کمی بیش‌تر از همیشه درد می‌کند اما با پررویی تمام تا صبح درد را تحمل می‌کنم و صبح با صحنه‌ی کم‌مانندی روبه‌رو می‌شوم. پایی که بیش از هرچیز به پای یک خرس ضرب‌دیده مانند است و وقتی از روی تخت می‌خواهم آن را روی زمین بگذارم تا مغز استخوانم تیر می‌کشد.

 

ممنونم از دکتر اولی که مرا دید و خیلی دلدارانه بر پایم کوبید و گفت دختر یادت باشد همیشه پای‌ات را بشکنی نه انگشتت را! چون مصیبت داری. پا را می‌توان گچ گرفت اما با انگشتت فقط باید مدارا کنی.

 

ممنونم از دکتر دومی که از قضا رئیس بیمارستان فلان جا هم بود و خیلی راحت گفت من فقط در کار زانو و ستون فقرات‌ام. (به عبارت روشن‌تر انگشت برای‌ام صرف مادی ندارد که معاینه کنم!)

 

ممنونم از دکتر سومی که صریح و جدی گفت باید جراحی شوی یا استراحت مطلق کنی ـ و پرواضح است که من حتما استراحت کردم آن هم از نوع مطلق (استراحت مطلق: پاهای‌تان بسته است و شما مجبورید در تمام طول روز روی تخت دراز بکشید و آن را بالاتر از سطح قلب‌تان نگه دارید، حق‌ نشستن‌ ندارید، پاهای‌تان مطلقا نباید آویزان باشد، درمواقع رویم به دیوار باید روی پاشنه راه بروید).

 

ممنونم از خیلی از دوستانی که اس‌ام‌اسی، ایمیلی، تلفنی احوال‌پرسی کردند.

 

ممنونم از لیلا پیرعلی که الان در شهرکتاب دارد جور مرا شدید می‌کشد و می‌دانم که چه‌ها می‌کشد و چه‌ها که بر سرش می‌آید. می‌ترسم بعد از دوره‌‌ی نقاهت من، کار او به یک جایی بکشد که نام خیلی مهربانانه‌اش آسایشگاه است.

 

و اما در انتها دوست دارم یک گواهی نازنین را این‌جا بگذارم برای این‌که خیلی‌ چیزها برای خیلی‌ها مشخص شود. حتا می‌خواستم عکس نیم‌رخ و تمام‌رخ پای‌ام را هم بگذارم اما...

 

+  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387    شیما زارعی  | 

 

وقتی که حسابی حسابی عصبانی‌ام آن هم از دست آدم‌هایی که شهامت گفتن حرف را چشم در چشم تو و دهان در گوش تو ندارند، و دائما ایراد می‌گیرند، بهانه می‌گیرند، غر می‌زنند، سعی می‌کنند به تو بگویند که کارت پر از نقص است، پر از اشکال‌... دلم می‌خواهد برای آرامش خودم هم شده چنین بنویسم:

 

و او مثل اختناق همه‌جانبه بود

مثل نفرت غلیظ

مثل تکرار واژگان، منحط

 

و او عفونت منفور یک نسل بود

نسلی که جهش قورباغه‌ای را با پرش اشتباه گرفت

و او به آسمان رفت

...

قورباغه‌ای در ماه!

 

 

پس‌نگاری:

مدت‌هاست که دلم می‌خواهد در اتاق یک نفر را  بزنم. اجازه بگیرم وارد اتاق‌اش شوم. به او یاد بدهم که برای ورود به جایی باید اجازه بگیرد، بعد از سال‌ها سکوت و در خود ریختن، هرچه درباره‌اش فکر می‌کنم با فریاد بگویم، در اتاق‌اش را ببندم و برای همیشه بروم... (چه حس عجیبی! مدت‌هاست کمبود عقل را در خودم حس می‌کنم!)

 

+  سه شنبه یکم مرداد 1387    شیما زارعی  | 

همه مادرزاد علامه‌ی دهرند. کاش به جای خروار خروار ادعا و تهدید کردن و طبق‌طبق فخر و تئوری را یک‌جا فروختن، کمی یاد می‌گرفتیم با آثار ادبی خود چه کنیم. Notre-Dame de Paris لذت بی‌کران اقتباسی از ویکتور هوگوست. کاش آن را ببینید.

 

 

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387    شیما زارعی  | 

 

یادش به خیر یک زمانی «بزبز قندی» شخصیت محبوب داستان‌های بچه‌های ایرانی بود و کلی هم توله بز (همان بزغاله) دوست داشتنی و نازنازی داشت. بچه‌های ایرانی هرچه بزرگ‌تر شدند دین عمیق و بسیط این بز زنگوله‌پای دو شاخ در هوا را بر گردن خودشان از یاد بردند. حالا گاه‌گاهی در اس‌ام‌اس‌ها گرگ تا خانه‌ی خالی بزبزقندی را می‌بیند به او پیشنهاد بی‌شرمانه می‌دهد یا طرف شنگول می‌شود و گرگ او را می‌خورد و ... با این‌که جای بزبزقندی را هری پاتر و دنیای شگفت‌انگیز‌ش و داستان‌های رولد دال و جز آن گرفته است اما هنوز هم بز «حیوان نجیبی» است انگار و بی‌حد و حصر کاربرد و کارکرد در زبان ما یافته است. نگاهی به این همه باران بز کنید:

 

بزآویز: سرنگون

بزبازی: کلک زدن به کسی، به بازی گرفتن کسی

بزباش: نوعی آبگوشت

بزبگیر: سوء استفاده از نیاز یا ناآگاهی کسی

بز بها: کم ارزش

بزبیاری: بدبیاری

بز و کلم: دو نفر که رابطه آن‌ها همیشه با ستیز همراه است (همان تام و جری خودمان)

بز گیر آوردن: احمق شمردن

بز رقصاندن: ایجاد کردن اشکال در کار کسی به بهانه‌های بی‌اساس

بز چراندن: بی‌کار بودن

بز خر: ویژگی آنکه اجناس را به بهای کمتر از ارزش واقعی خود می‌خرد

بز اخفش: بدون فهمیدن مطلبی آن را تایید کردن

 و البته چندین و چند بز دیگر که در این مقال نمی‌گنجد.

 

نگاه اجمالی به ترکیب‌های فوق، گران‌سنگی چنین حیوان نجیبی را در زبان پارسی دو چندان می‌کند. فقط نمی‌دانم چرا هرچه دودوزه بازی و شارلاتانیسم است با این نازگل ادب پارسی عجین شده. از میان ترکیب‌های فوق جدای از پیوند میمون بز و خر که خود مجالی برای بررسی‌های بیولوژیک فراهم می‌آورد، نباید از کنایه‌ی بی‌بدیل و دلنشین «بز اخفش» به سادگی گذشت. به گمان من برخی از اطرافیان روی بز نازنین را بدجور سفید کرده‌اند و به تنهایی می‌توانند ترکیبی بسازند که همه را پاس دارند. تمام گفته‌های دیگران را نه تنها تایید می‌کنند که کاتولیک‌تر از پاپ از آن دفاع می‌‌کنند، البته بی‌آن‌که بدانند طرف واقعا چه می‌گوید. در این میان این بز بیچاره است که بدجور بز آورده و نام‌اش بدجور بد دررفته است!

 

(پیشاپیش از تمام بزهایی که نام‌شان مغفول ماند صریحا عذر می‌خواهم)

 

+  یکشنبه دوم تیر 1387    شیما زارعی  | 

برای چنین ارجاعی کاملا استیصال داشتم. اما لذت شنیداری آن هر تردیدی را به کنار زد. این آهنگ زیبای ایمی واین‌هاوس را بشنوید. با متنی که تمام حس‌ات را درگیر می‌کند.

 

 

 

 

We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to

Black, black, black, black, black, black, black

متن کامل این ترانه را این‌جا بخوانید.

 

 ایمی واین‌هاوس  و موفقیت در گرمی.

+  شنبه یکم تیر 1387    شیما زارعی  | 

هنوز هم پشت بعضی از دیوارها، کسانی هستند که خیلی آدم‌اند. کسانی که بی‌توقع، بی‌دوشیدن، بی‌بار، هستند که باشند تا باور کنی هنوز هم هستی...

+  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387    شیما زارعی  | 

نمی‌دانم چیست که امشب باز هم بیخ گلویم را می‌فشارد و من به سنت قولی که نه سال پیش داده‌ام باز هم نمی‌توانم گریه کنم. نمی‌دانم چرا از بین این همه روز، امروز یادم افتاد که امسال اولین سالی است که بی‌تو آغاز شد. همیشه کنار هفت‌سین هزار رنگ ما نشسته بودی انگار. هنوز ساعت در پیچ گذر از سال بود که صدایت اولین صدایی بود که در ثانیه جدید سال طنین می‌انداخت. باور کنم که دلم برای کسی تنگ شده است؟؟؟! باور کنم که فریبش نمی‌دهم و صدایت را مدت‌هاست که کم دارم؟ باور کنم که جسورانه از تو می‌نویسم بعد از این‌همه سال و گذر این همه درد؟

نمی‌دانم هنوز هم پوست نارگیل چیزی را به یادت می‌آورد؟ و  آیا می‌دانی که امسال بر اساس کلی باور خرافی سال موش است و خودت بهتر می‌دانی موش چه بار معنایی غلیظی برای ما داشت؟ و بوی مستانه‌ی نعناع و آن قطعات ریز سفیدی که جویده می‌شدند.

تغییر کرده‌ام. بد شده‌ام. ناباور. خسته. اما هنوز هم وحشی‌ام. می‌دانم. هنوز هم گاز می‌گیرم، لابد و چنگ می‌زنم، حتما.  هنوز هم یادم هست که کسی در دنیا بود که تخم‌مرغ را با زردچوبه می‌خورد مقابل چشمان از حدقه‌ درآمده‌ی من! و کجای این دنیا دوباره می‌توانم این تصویر بدوی را بسازم؟ هنوز هم کسی هست که آب را لاجرعه در سفالین‌ترین ظرف شیشه‌ای می‌نوشد و هنوز هم کسی هست که بگوید تقصیر تو بود که نبودی....

باور داری که امسال بی‌تو شروع شده است؟ می‌ترسم. نه این‌که از نبود تو بترسم. که دنیا خیلی وقت است بود را از من گرفته. می‌ترسم از  آن رگ لعنتی که هربار اراده کند بسته می‌شود و ترا می‌کشاند به سمت خفگی.. نمی‌دانم یادش داده‌ای که با تو مدارا کند و وحشی نشود؟ و قرص‌هایت...!

امسال اولین سالی است که بی‌تو می‌گذرد حتما... دهه‌‌ی ما نیز تمام شد انگار...

+  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387    شیما زارعی  | 

فقط یک روز به پایان تعطیلات مانده. از خودم تعجب می‌کنم که این‌همه گریزانم برای بازگشتن به کار. باز از دو روز دیگر روزهای کاذب بی‌رنگ من شروع می‌شود و من باید در سایه راه بروم، نفس بکشم، خفه شوم، زندگی کنم و حتا بمیرم که مبادا چینی نازک توقعات دیگران یک به یک بشکند. حوصله ندارم باز هم دیگران مثل پیجر بخش جراحی وظایف دانسته‌ام را یادآوری کنند و باز هم «پیگیری کنم»! حتا نفس کشیدن دیگران را!

انگار اشتباه کرده‌ام. محیط فرهنگی، آدم‌های فرهنگی، آرامش...؟!! فرار....

باز هم روزهای دروغین در راهند. باز هم زنگ تلفن، نشست، کلاس و سر و کله زدن با یک مشت توقع. حس می‌کنم در چرخ‌گوشت کارم گیر کرده‌ام. باید هرچه زودتر فرار کنم، فسیل‌شدن نزدیک است

+  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387    شیما زارعی  | 

28 اسفندماه که برگه‌ی مرخصی عجیبم را تا پایان تعطیلات امضا می‌کردم. مطمئن بودم مانند تمام سال‌های گذشته خسته خواهم شد از این همه تعطیلی. اما ظاهرا وخامت کار از این حرف‌ها گذشته است. امسال اولین سالی بود که مانند دوران دور مدرسه آرزو می‌کردم این تعطیلات به پایان نرسد و من باز هم مجبور نشوم از صبح تا شب درگیر کاری باشم که ظاهرا بیش از هر کار دیگری فرسوده‌ام کرده است.

کاری که مجموعه‌ای است از قدرناشناسی، توقع و بی‌ثباتی مطلق. گاهی حس می‌کنم مسخ شده‌ام. اگر بخواهم رفتار صریح و قیچی‌وارم را به محیط کارم تسری بدهم، همه چیز به هم می‌خورد چون ناسلامتی باید وقتی مسئولیت «روابط عمومی» جایی را به عهده داری، حتا روابط خصوصی‌ات را نیز قلع و قمع کنی. و اگر هم جز این کنم، حاصل همین می‌شود که شده. مسخ و از خود دوربودگی حاد. آن‌چنان دور که باور نمی‌کنم. این منم که با آغوش باز پذیرای تعطیلاتی شده‌ام که سالیان دوری است از آن متنفرم. این منم که سال‌ها و ماه‌ها می‌گذرد حتا فرصت، و بهتر بگویم، توان خواندن دو سطر از یک کتاب را ندارم. این منم که سال‌هاست فراموش کرده‌ام روزی اگر چندین صفحه حداقل برای دل خودم نمی‌نوشتم، روزگارم سیاه بود. من بودم که همیشه بر اساس شخصیت انسان‌ها به آن‌ها احترام می‌گذاشتم نه سواد و موقعیت و حال باید به هر انسانی احترام بگذارم چون باید بگذارم!!!!

 واقعا چه قدر از این‌که دیگر خودم نیستم، خسته‌ام. چه‌قدر از این‌که عصبانیت و خشم و هراسم را از دنیای اطرافم در خود می‌ریزم بیزار. چقدر پکرم از این‌که نمی‌توانم به خیلی از آدم‌ها بگویم حساب سواد و شخصیت از هم جداست. چقدر کلافه از این‌که هر کسی فکر می‌کند تو دستشویی منزل‌اش هستی و ...

می‌دانم که نباید با این پست شروع می‌کردم. اما حداقل می‌خواهم در نوشته‌هایم خودم باشم. همان آرمان‌گرای ناکام! به قول نصرت رحمانی: «یک جنگجو که نجنگید... اما شکست خورد»

 

+  یکشنبه یازدهم فروردین 1387    شیما زارعی  |