چرا باور نمیکنیم که ما حتا اگر روی یک خط ثابت هم حرکت کنیم، باز هم در حال تغییریم. بیآنکه خودمان بفهمیم، مثل نفوذ تدریجی آب در دل صخره هر روز چیزی کم میشود و سنگ تراشخوردهتر. نمیخواهد برای دیدن خود جدیدمان، هزار پا از زمین فاصله بگیریم و سری تکان بدهیم که عوض شدهایم، کافی است یک بار دیگر به سراغ کتابها، موسیقیها، فیلمها، طعمها، رنگها و ... دوستداشتنیمان برویم. دوستداشتنیهایی که مدتهاست از آنها دوریم. گویی عطر بینظیریست که در مجاورت نور و هوا بویی دگر یافته است. دست کم برای چون منی این اتفاق شدنی است. دیگر به اصالت دوستداشتههایام شک دارم. مثل اصالت دوستیهایام، دوستهایام و ...
حدود چهارده سال پیش بود که کتاب «مرشد و مارگریتا» را خواندم. کتاب امانت مرد بزرگواری بود که من بسیار به او و خاطرات محترماش مدیونم. نمیدانم چه بگویم از سرخوشی بینهایتی که خواندن این اثر برایام ایجاد کرده بود. آنقدر که سالها بعد چاپ سوم اثر را خریدم و در کتابخانهام گذاشتم و همیشه به همه توصیه میکردم که آن را بخوانند. این روزها در این فرصت اجباری پیش آمده تصمیم گرفتم به جای خواندن رمانهایی که امروزه به کمک زباندانی فقط چاپ میشوند و کلی هم بادکنک و بادبادک و فرفره دنبال خود دارند که مثلا شاهکار قرناند و زادهی نبوغ آخرین سردار داستاننویسی، یک بار دیگر «مرشد و مارگریتا» را بخوانم.
مطمئنم که کتاب هنوز همان کتاب بود، بولگاکف هم همچنان خودش بود و مترجماش کماکان عباس میلانی، فقط گویا من دیگر من نبودم. صفحات نخستین کتاب همچنان جذابیت گذشته را داشت اما هرچه پیشتر میرفتم، حس میکردم اتفاقی افتاده است. اتفاق شاید در باورهای من بود، شاید در سبک خواندنام و حتا در نخواندنم، نمیدانم چه بود و چه شد. اما میدانم رمان «مرشد و مارگریتا»، رمان دوستداشتنی من نیست.
با این وصف ترغیب شدهام به جای خواندن رمانهای جدید، یکبار دیگر کتابهایی را مرور کنم که دیوانهوار دوستشان داشتم: بیگانه، همهی نامها، ۱۹۸۴، ناپدیدشدگان، اعتماد، من پنیرم ـ عاجزانه استدعا میکنم این کتاب را با «چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد» اشتباه نگیرید ـ شازده احتجاب، بوف کور و ... البته این کار هراسانم میکند. میترسم که دیگر آنها را هم دوست نداشته باشم. چندی پیش با بازخوانی برخی داستانهای کوتاه هدایت هم متوجه شدم که هدایت هم، همانی نیست که در ذهنم نشسته بود. گاهی فکر میکنم کاش این کتابها را زودتر از زمانی که باید نمیخواندم. انگار من نویسنده، متن، خواننده، رنگ، بو و عطر دوستداشتنیام را یکباره از دست دادهام. این آغاز یک بیماری است، «من میدونم!»

